مناجات ماه رمضانی با خداوند و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
الـهـی بـه شـور قـیـام حـسـیـن به فـریـاد سـرخ و پـیام حسین به آنان که محـو نگاهـش شدند شهـید سـرافـراز راهـش شدند به مردانِ در عشق، ضربالمثل به مرگی که شیرینتر است از عسل به شـیـدایـی مـسـلـم بن عـقـیل به اول شـهـیـد از تـبار خـلـیل به دستی که در علقمه، شد قلم وفایش به عـالـم، عَـلَم شد عَـلَم به آبی که از چشمۀ مشک ریخت به زینب که از روی تلّ اشک ریخت به گودال بالاتر از طاقِ عرش به خونی که پاشید بر ساق عرش به «روز دهم» زیر چرخ کبود که «خورشید بر نیزه گل کرده بود» به قنداقهای که به معراج رفت به پیراهـنی که به تاراج رفت به اسبی که کوبید سر بر زمین به خونهای جاری در آن سرزمین به ماهی که مهرش شده مشتری به ایـثار انگـشت و انگـشتری به عاشقترین خواهر روزگار که صبر و وفا را، شد آموزگار به غـمهای بانـوی مَحـمِلنشین بـه ایـراد آن خـطـبـۀ آتـشـیــن به شـور مـنـاجـات مـولا عـلی به جانهای پیوسته با «یا علی» به تـأثـیـر شـبنـالـههایِ کمیل به سوز عـلی، در دعای کمیل به دلهای عاشق، قراری ببخش فـروغی از آئـیـنهداری ببخش که نـور دل اهـل بـیـنـش تویی سـرآغـاز هر آفـریـنـش تـویی به راه تو آنـان که سـر دادهاند ز فـضل تو ما را خـبر دادهاند ندارم کـسی جـز تو فریاد رس تویی دادخـواه و تویی دادرس الـهــی و ربــی! پــنــاهـم بــده به سـرمـنـزل عـشـق راهم بده مرا جز تو، با کس سر و کار نیست پذیرندۀ توبه غیر از تو کیست؟ نه چشمی نظر میکند سوی من نـه راه فـراری فــراروی مـن تو گرداندی از من بلا را به لطف ندیده گرفـتی خطا را به لطف به صد مرحمت ای خدای جلیل پـراکـنـدی از من ثـنـای جمیل ثـنـایـی که شـایـسـتـۀ من نـبود سـزاوار تـشـریف این تن نبود ندیدی به کردار من جز قصور مرا بردی از چاهِ ظلمت به نور منم شـرمـسار از بَدِ حال خود زمینگـیرِ زنـجـیرِ اعمال خود نـشـد دامـنـم پـاک از خــارهـا شـکـسـتـم حـریـم تو را بـارها سـزد گـر بـبـارد بـلا بر سـرم که در بـنـد نـفـس جـنـایتگرم نه این بددلی، در سرشت من است حجاب دعا، فعل زشت من است تو آگـاهی از زشـتـی کـار من نبـاشـد نـهـان از تو اسرار من مرا اشکبـارانتـر از ابـر کن عقوبت اگر میکنی، صبر کن مرا داد دنـیـا فـریب از غرور بـه زنـدانـم از آرزوهـای دور نبـاشـی اگر دستگـیـرم هـنوز به نـادانی خـود دلـیـرم هـنـوز مرا خواب غـفلت گرفتار کرد مرا نفس فرمانروا خوار کرد پی خـواهـش دل شـدم سـالهـا شکستهست از من پر و بالها هــوای دلـم گـشـت دام فـریـب دچارم به این سرنوشت غریب چرا بیاثر اشک و آه من است؟! که سَدّ اجـابـت گـنـاه من است گـناهـم، زیـان جای سود آورد بَــلا بـر سـر مـن فــرود آورد به کف غیر اندوه چیزی نماند ز مُـلک تو راه گـریـزی نماند الـهـی و ربّـی! کـرم کـن کـرم بخوان چون کبوتر مرا در حرم تو پـوشـیـدهای عـیبهـای مرا بـبـیـن گـریـۀ هـایهــای مــرا من آنم که بَر خود ستم کردهام و کـسبِ رضای تو کم کردهام دلـم در حـریـم تـو نـا اهـل بود دلـیـری من از سَـرِ جـهـل بود مرا نیست هر چند قـلب سـلـیم مکن چـیره بر من عـذاب الـیم الـهـی و ربّـی! مـن آن بـنـدهام که اینک تهیدست و شرمندهام ضعـیفـم من و دردمند و حقیر ذلـیـلـم من و مـستـمـند و فقـیر ز بیم تو در چشم من خواب نیست به روز عقوبت مرا تاب نیست عـقوبت ز اعمال خود میکشم که طعـم عذاب تو را میچـشم به جُرمی که کردم در آن سالها اسـیــرم اسـیــر سـیــهچــالهـا چو با یادت آوردهام شب به روز امیدم تویی، هستیام را مسوز اگر بر عـذابت صـبـوری کـنم صبوری کی از داغ دوری کنم؟ به اکرام تو چـشـم اگر دوخـتم به امید عـفـوت چرا سـوخـتم؟ تو زنـجـیـرِ جـانِ مـرا باز کن در آتـش، زبـان مـرا بـاز کـن که شیـون برآرم در آن آستـان شوم با دل خـسـتـه هـمداسـتان به حسرت بنالم ز دل مثل نای بگریم بر احوال خود، هایهای بخوانم تو را از سویـدای جان که اِی آرمــانِ دلِ عـــارفــان! پـشـیـمـانـم و سـرپـنـاهی نماند به جـز آسـتـان تو راهی نمـاند «عقـوبت مکن عذرخواه آمدم بـه درگـاه تـو روسـیـاه آمـدم» ندارم به جز لـطف تو دادرس تو بیچارگان را به فـریاد رس که غیر از تو بخشد گناه مرا؟ که رحم آوَرَد اشک و آه مرا؟ نجـاتم از این روسیاهی ببخش به این بینوا آنچه خواهی ببخش |